دانلود جدید ترین ها

دانلود جدیدترین مطالب روز دنیا

10 داستان کوتاه آموزنده (سری دوم)زندانبان ,گفتم ,امام ,زندان ,حسین ,داستان ,امام حسین ,کوتاه آموزنده ,داستان کوتاه ,داستان کوتاه آموزنده




زندانبان ,گفتم ,امام ,زندان ,حسین ,داستان ,امام حسین ,کوتاه آموزنده ,داستان کوتاه ,داستان کوتاه آموزنده10 داستان کوتاه آموزنده (سری دوم)

 

 ژولیده نیشابوری می گوید:

در زمان شاه شعری در مدح امام گفتم. ساواک دستگیرم کرد. گفتم شعر در مورد امام حسین ع است. ماه مبارک رمضان بود. شب مرا وارد زندان کردند. از سحر چیزی نخورده بودم. از زندانبان خواستم آب و غذایی به من دهد. او با تمسخر گفت: به امام حسین ع بگو: برات چلو مرغ بیاورد.

ساعتی نگذشت که پیرمردی را به زندان پرت کردند. بقچه کوچکی که دستش بود از دستش افتاد و قل خورد و جلوی پای من متوقف شد. بقچه را باز کردم. دیدم قابلمه ای از چلو مرغ است. گفتم: قضیه چیست؟ گفت: پسرم دستگیر شده بود. مادرش دلواپسش بود. برایش غذا فرستاد. ولی خودم هم به زندان افتادم. اجازه خواستم و چلو مرغ را تا آخر خوردم.

سپس زندانبان را صدا کردم و استخوانهای مرغ را به او دادم. زندانبان که از چیزی خبر نداشت گفت: این چیست؟ گفتم: امام حسین ع برایم چلو مرغ فرستاد و گفت: استخوانهایش را به زندانبان بده.

از آن روز زندانبان فکر می کرد من صاحب کرامتم و حسابی به من احترام می گذاشت.

روزی دست خداست. غصه اش رو نخور.

 بقیه داستان ها را در «ادامه مطلب» بخوانید.

زندانبان ,گفتم ,امام ,زندان ,حسین ,داستان ,امام حسین ,کوتاه آموزنده ,داستان کوتاه ,داستان کوتاه آموزنده

10 داستان کوتاه آموزنده (سری دوم)



منبع : وبلاگ حجت الاسلام رضا عندلیبی10 داستان کوتاه آموزنده (سری دوم)
برچسب ها : زندانبان ,گفتم ,امام ,زندان ,حسین ,داستان ,امام حسین ,کوتاه آموزنده ,داستان کوتاه ,داستان کوتاه آموزنده


مطالب مرتبط